سلام.. چند روز پیش یه حکایت ترکی شنیدم خیلی جالب بود:

درختی در دشتی زمان زیادی بود که وجود داشت و زیست می کرد. روزی پرنده ای آن درخت را دید و در سمتی از آن جای مناسبی پیدا و در بین شاخه های آن لانه ای درست کرد و نهایتا چندین سال در کنار این درخت زندگی می کرد.

روزی از سر غرور و خود پسندی به درخت گفت:" من نمی خواستم این چند ساله در کنار تو زندگی کنم... اما ترسیدم که اگر از پیش تو برم، وزن من از روی تو کم شود و به ناگاه سمت دیگرت سنگینی کند و به آن سمت خم شوی و تنه ات شکسته شود... اما امروز دیگر تصمیم گرفتم که بروم و زندگی تو برایم مهم نیست."

درخت تکانی خورد و با تعجب به پرنده نگاه کرد و گفت:"تو کدام یک از پرندگان بودی؟! من اصلا نفهمیدم کی آمدی و کی رفتی و می خواهی بروی!!"