eee... پنج سال گذشت؟ مبارکه!:دی

سلام... خوب بزن اون کف خوشکله رو :دی 5 سال گذشت از اولین روزی که در بلاگفا و کمی پیش تر از اون در یکی از سرویس های وبلاگ نویسی PC For Life استارت کارش رو در محیط مجازی اینترنت زد. پستی و بلندی زیاد بوده... از نبود اینترنت پرسرعت و آپلود فایل های حجیم، از معیوب شدن رایانه و مورد بازخواست قرار گرفتن از... از ویژه های ساعتی و روزی... از قالب های آماتور و حرفه ای... از امکانات خودی و بیخودی... از پرکاری های قدیم و کم کاری های اخیر، از علاقه دور و نزدیک بازدیدکنندگا ن به PC For Life و احیانا نامش... از منتهای لطف و کم لطفی ها... از مهر و بی مهری ها... از حضور دوستان و ناراحتیه... از....

از همه اینها و خیلی های دیگه 5 ساله میگذره... و من به این پنج سال می بالم... حتی با وجود اینکه چیزی فراتر از اینها از PC For Life مخواستم و میدونم میخواستید و می خواهید. اما PC For Life پابرجاست و به مسیرش با سرعت کم یا زیاد ادامه میده...

خدایا چنان کن سرانجام کار/تو خشنود باشی و ما رستگار

فدای همتون

یاعلی

خرافه مرا باور کردند!

خاطرم نیست این حکایت پایین رو از چه کسی و چه وقتی شنیدم... اما امروز موقع خوردن صبح بعد از خواندن نماز به یادم اومد، گفتم بد نباشه تو وبلاگ تعریفش کنم:

 

خرافه مرا باور کردند!

شوهری از اینکه همسرش در ظرف کوچک برنج دم می کرد و غذا می خورد، ناراحت بود. چون آن ظرف به قدری کوچک بود که مقدار غذا برای آن دو و فرزندانشان بسیار کم می آمد. این در حالی بود که در خانه آن زن و مرد ظروف با اندازه بزرگ وجود داشت. همسر آن مرد هر بار در جواب ناراحتی و اعتراض شوهر خود دلیلی می آورد: "باید صرفه جویی کرد"، "حوصله پختن غذا به مقدار زیاد را نداشتم"،"ظرف ها کثیف بودند" و...

روزی شوهر به شدت ناراحت شد و همسرش را اجبار کرد که دلیل اصلی این کارش را بگوید. زن که بهانه جدیدی نداشت مجبور شد تا حقیقت را بگوید؛ او گفت: من که کودک بودم، مادرم هم در ظرف کوچکی برنج را می پخت و همیشه ما مقدار کمی برنج مصرف می کردیم. وقتی از او می پرسیدم که چرا در ظروف بزرگتری غذا پخت نمی کند، می گفت در ظرف بزرگ برنج نمی پزد و عامل بیماری، مسمومیت و نهایتا مرگ می شود. من هم به تبعیت از مادرم هیچ وقت نه خواستم و نه توانستم که از ظروف بزرگتر استفاده کنم.

مرد خیلی تعجب کرد و هر چه تلاش کرد همسرش را متقاعد کند که بیماری و مرگی در کار نیست، نتوانست.

روزی خبر رسید که مادربزرگ همسرش که به دلیل کهولت سن به سختی بیمار شده. مرد و همسرش به خانه مادر همسرش که مادربزرگ زنش در آنجا بستری بود رفت. هنگام نهار مرد دید که مادر زنش هم در ظروف کم حجمی غذا می پزد. علت این کار را از او جویا شد و مادر زنش هم همان جواب را داد که همسرش داده بود. مادربزرگ خانواده به وی گفته بود که پخت غذا در قابلمه بزرگ، بیماری و مرگ را به همراه دارد.

مرد با شنیدن این پاسخ به بستر مادربزرگ رفت و گفت: شما چه؟ شما نیز این حرف را تائید می کنید... مادربزرگ گفت بعد از سال ها باید واقعیتی را بگویم. خانواده من، خانواده ثروتمندی نبودند. به همین سبب در جهیزیه من وسایل با ارزشی وجود نداشت... مادر شوهر من که زنی متکبر بود، همیشه دوست داشت که وسایل خانه من را به سخره بگیرد. من هم مجبور می شدم برای وجود هر کدام آنها علتی بیاورم و دروغی ببافم. برای ظروف آشپزخانه هم دلیلی که فرزند و نوه ام گفتند را آوردم و در مهمانی ها مدام همین موضوع را مطرح می کردم. این شد که فرزند و نوه من هم خرافه ی ساخته شده توسط من را باور کردن و به آن عادت کردند و ذره ای فکر نکردند که عملی که انجام می دهند احمقانه است!!

یاعلی